نماز...(متن ادبی)

یادم نمی رود چقدر بی هوا ... چقدر گذرا ... چقدر ماندگار ...

یادم نمی رود تو درست کم سن و سال ... صبور ... سبک ... آرام ... مثل یک رویا ... شبیه احساس آدم ها ... شبیه دیدن یک رنگین کمان ... تو آمدی و من درست مثل اشتیاق یک قلک خالی به اسکناس بلعیدمت...

من که یادم نمی رود ... نمی دانم ، حالا تو دیگر برای خودت کسی شده ای ... حالا دیگر حسابی رشد کرده ای درون قلبم ... خوب قد کشیده ای ...رعنا شده ای با خون رگ هایم ...حالا تو داری بزرگی می کنی ... نمیدانم ... هرچقدر هم که بزرگی کنی باز غرق شده ای در من ... تو آمیخته ای با من ...

آن روز ها من به تو می گفتم شوق ... امید ... آرزو ... و تو خیلی پیچیده تر از این حرف ها بودی ... حالا سر زبان ها افتاده ای و عشق صدایت می زنند ...

حالا تو بزرگ شده ای و من دستم به آسمانت نمی رسد ... پس بگذار روی همین خاک سر بگذارم ... ،

می روم نماز بخوانم ... .

/ 0 نظر / 26 بازدید